تبليغاتX
هیــــــــچ شعری شاعر ندارد. پابلو نرودا
 
هیــــــــچ شعری شاعر ندارد. پابلو نرودا
 
 
هیچ شعری شاعر ندارد..هر خواننده ی شعری .. شاعر آن لحظه شعر است..پابلو نرودا
 
 
<br/><a href="http://i28.tinypic.com/2iaqwi8.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:35  توسط شــــــــــراره جــــــمشـید 
 

 ۱

« كبوتر »

 

از كــــــــبوتـــــر /

                                         صـــــُـلح  و ســــفــــــــيد  نديدم  ...

 

   ســــــردابــــي سيـــــاه  /

                                  يك دريچــــــــه ي ِ نگاه  /

                                        

                   رَگي سرگــــــــرم ســــــــرنگ   .

 

با كبــــــــوتر

تـــَرسَم ســــــــَـر مي رود  !!!

 

 

۲ 

«  آخرين ديدار  »

 

آمـــــــدم تا بـــــــرف

زير كوهــــهـــاي يخ

 

                            آخرين ديدار   

                                             پــــــــدر ســــرد بـــود ...

 

 

 ۳

«  مـــــــــن »

 

 

تا تـــــــو راهــــــــي نيست  /

                                   «  مـــــــن  »

                                                        در جا مـــــي زند .

 

 

 ۴

«   كــــــَر »

 

هيــــــــچ براي شنيـــدن نيست /

 

                          جز صداي دو گوشوارَم  :

 

                             زوزه ي گرگ  / پارس ِ سگ .

 

                              خواب را كـــــــــــَر شده ام .

 

 نویسنده : شراره جمشید

 

 

 دیدگاه دوستان

 مینو نصرت

کبوتر هم واژه ای شبیه حوا است
هر دو را به چیزی نسبت داده اند تا هرگز به او مربوط نبود
هر دو را به یک چوب و با یک گناه می رانند
حوا که مسبب هبوط آدم از بهشت شد
کبوتر که نوید خشکی ها بود با شاخه ای زیتون بر منقار برای نوح پیامبر
شعر آخرین دیدارتان تصویر نابی از بدن سرد پدر بود ، سرمائی که قادربه نفوذ است هنوز
در شعر سوم / اگر تو را مقصد بدانی ، همیشه از غافلان قافله ای و جا میمانی
شعر چهارم / نیاز به شنیدنی از نوع سوم دارد
سلام و سپاس
..............

نادر امیر آبادی


شکل و شمایل زبان و لحن و نحوه ی بیان تان چیزی منحصر به خودتان و
حالت های عاطفی و ویژگی های روانی و حتی جسمانی تان می شود
.کبوتر که نگاهتان بدان /خاص خودتان است . چرا که کبوتر نمادی ست از
صلح و مظلومیت ولی در این جا برای شما انگار فوبیایی ست که در ذهنتان لانه
کرده . این را می گویم / چرا که در شعر پایانی نیز وحشت و ترسی از اصوات
به همراه شعرتان است . ذات هر شعر با ذات نویسنده اش یکی ست .
درونمایه های شعرتان شخصی و زیباست .
و شعر3 اشارتی به علایق عرفانی و روحانی نویسنده دارد ...و پیامی بس عظیم
در پس این شعر موجود است .
شعر 2 درد است . سردی نماد عزیزان از دست رفته می باشد .
............

دکترروشن فومنی

احساسات ظریف شمادراین سپیددلانگیز جاری بود
بارعمیقی ازاندیشه راحمل میکرد
سخت تفکربرانگیز بود

مورداخری خیلی برایم دلچسب بود
""هیچ برای شنیدن نیست
جزصدای دوگوشوارم
زوزه گرگ""""""پارس سگ
خواب را کر شده ام"""""""
.............

م.نهانی

-گویی کبوتر و نمادی که با آن سر می دادیم آواز رهایی موجودیتش را از دست داده است.

2-یخ و برف...همسانی دگرگونی و تغییری که به حق نیست شاید.

3-آنقدر در خود مانده ایم و تا تو که چند قدم هم نمانده باز نمی رسیم...محاقی در خود داریم...

4-تعبیر " خواب را كـــــــــــَر شده ام " خیلی ظریف و زیباست

در کل چهار شعر در مضمون، عمیق و در ظرفت زبانی، زیبا خواندم.موفق و شاد باشید.



شراره جمشید :

1-گویی کبوتر و نمادی که با آن سر می دادیم آواز رهایی موجودیتش را از دست داده است....

شراره جمشيد : آيا نمي شود جز اين تصوير از كبوتر ، تصوير ديگر و نگاه از ذاويه اي ديگر در
خطوط شعر بنشيند ؟ ميدانم سنت شكني ست اين كبوتر بيچاره را اينگونه تفسير كردن ،
ليكن چه كنم كه نه در تخيل كه در واقع اين « من » چنين مي بيند .

2-یخ و برف...همسانی دگرگونی و تغییری که به حق نیست شاید.

شراره جمشيد : از برف تا يخ فاصله ناچيز است ... اين استدلال من است .
و باور كنيد از داغ تا يخ نيز فاصله ناچيز است .

3-آنقدر در خود مانده ایم و تا تو که چند قدم هم نمانده باز نمی رسیم...محاقی در خود داریم..

شراره جمشيد : كه خود نيز گم گشته ايم

4- تعبیر " خواب را كـــــــــــَر شده ام " خیلی ظریف و زیباست...

شراره جمشيد : به خوبترينها سوگند كه جز اينها نمي شنوم
...........

یازگل

- كبوتر
شايد برخي به فضاي اين شعر فضايي تخيلي بگويند ولي من اين
فضا را فضايي مي بينم كه وهم و گمان نيست و ذهن و عين همسوي
هم گام مي نهند و نشانه هاي تصويري که وضع کننده ی واقعیت های بیرونی هستند در فهم محتوایی اين شعر زيبا دخیل است . به همراه تداعي خاطره و شايد پاره اي تجربه هاي فردي يا ااجتماعي
2- آخرين ديدار
اين شعر كاملا ا به يك واقعيت پرداخته ، يك واقعيت موجود كه جاي بحثي ندارد و با تمام تلخي اش
بر مخاطب اثر مي كند .
3- من
با تمام كوتاهي پر است از چيستي ... نگاهم به اين شعرك زيبا نگاهي ست عرفاني . سير حركت تا ......
آنجا كه هر كس به تفسير خود مي خواهد.
4- كــــــَر
درد و زيبا و عجب از اين تابلوي متضاد
..........

مریم اسحاقی

چه حجم بزرگی ست در این شعرهای کوتاه.
تفسیر شعر ژرف کبوتر را با خوانش خانم نصرت دریافتم.
شعر دوم سرما به جان می نشاند. رنگ برف است.
شعر سوم ترکیب: « من در جا می زند» نو و دوست داشتنی ست. تصویری ملموس دارد.
شعر چهارم:
هیچ برای شنیدن نیست
جز دو گوشوارم
زوزه ی سگ پارس سگ
خواب را کر شده ام
شعری ست که زمزمه می شود و تکرار در دلم. چه خواب تلخی ست در این شعر.
.........

هوشنگ ملکی

هیچ صدایی برای شنیدن نیست/ جز صدای دو گوشوارت.
چیزی هست که به من می گوید تو بزرگ تر از نوشته هایت هستی ، و دموکرات تر از متنی که پیش روست.
قطعیتی که در کار است خط پررنگی بین خودت با خودت ترسیم می کند، بین خودی که در تصور من است با خودی که در تصرف من.
...........

پرستو ارسطو

شعرها در حال وهوای زنانگی تاب میخورند و من زن شاعر را به حسرت های

تا سروده هایی پرتاب میکنند که نمیدانم با کدام چشم باید بنگرم براین حجمه

های زیبا و غمگین حتا سرد تر از آخرین نگاه پدر که وجود مرا یخ زد.


شعرها از جنسی ناب بافته شده اند

...........

کیوان اصلاح پذیر

در شعر کبوتر با بسامد بالای صدای س روبرو هسیتم :
صلح سفید سرداب سیاه سرگرم سرنگ ترسم سر
از 16 کلمه 8 کلمه با صدای س شروع میشود . یعنی یک دوم . چرا ؟
در شعر سوم استفاده خوبی از مقدمه شده است . تا تو راهی نیست . درجا زدن من دارای ایهام است اگر درجا زدن را به معنای ثانوی و متداول آن در نظر بگیریم میشود حرکت نکردن به سوی تو اما اگر آن را به معنای اصلی اش در نظر بگیریم یعنی من و تو یکی هستیم و رفتن من به سوی تو جز در جا زدن من نخواهد بود
بیت اول شعر چهارم قادر به برقراری ارتباط با سایر بخش ها ی شعر نیست و خواب را کر شده ام گرچه بخودی خود زیباست اما بازهم در کلیت شعر جایی ندارد . شاید شعر همان است در میانه آمده . زوزه ی گرگ و پارس سگ دو گوشوار شاعرند . هردو آویزه ی گوش یکی مهاجم و دیگری مدافع اما هردو از یک جنس . شخصیتی که از یکطرف تهاجم را آموخته است و از طرف دیگر دفاع را . شاید به دلیل همین تناقض کرد شده است بنابراین خواب را کرشده ام به کلیت شعر بازمی گردد و جایگاه خود را پیدا میکند .
.............

شراره جمشید / برای جناب آقای اصلاح پذیر

1-با سين ِ نوستالژي ِ اين واژگان انتخابي خود چه مي كردم ؟
شايد اگر اين بسامد بالا از فرازبه فرود مي رسيد تصوير ذهنم را
اين طور راحت با چيدن ِ سين ها ، نمي توانستم قاب بگيرم .
نیما می گوید : « با ذهن خود بیندیش ، با نگاه خود ببین و با زبان خود بگو /
من نيز چنين كرده ام . البته جا بجا
ديده ام / نوشته ام / انديشيدم كه : همان است كه مي خواستم بگويم .
اين شعر خود ِ آني ست كه ديده ام . حتي نخواستم بازي ِ زباني با كلماتم
داشته باشم . اين شعر فقط من هستم و زاويه ي ديد ِ من و آن : سفيد و سرداب و
سرگرم و سرنگ و ترسي كه سَر مي رفت و مي رفت . و اين سين ديگري حاصلش بود :
سين ِِ تسليم . اين شعر فرزند مشروع ترس است .

انطباق بافت شعرم و بافت ذهني ِ من بي سين ميسر نمي شد . ولي هرگز اين بسامد بالا
را انكار نمي كنم و با نظرتان موافقم .

2- ايهام ِ درجا زدن ِ « من » عامدانه است . مخاطب براي خود تعبير كند و تعبيرش عزيز
و من اما تعبيرم يكي ست / آن من و اين من .......
3- چه زيبا تفسير كرديد اين تضاد را : هردو آویزه ی گوش یکی مهاجم و دیگری مدافع اما هردو از یک جنس . شخصیتی که از یکطرف تهاجم را آموخته است و از طرف دیگر دفاع را......
نا گفته نماند كه شراره جمشيد سالهاست به مدارا با هجوم مي پردازد . از بس كه روزگار درد
و فراق نصيبم نموده است . و باز هم موافقم با اين كه مي گوييد :
شاید به دلیل همین تناقض کرد شده است بنابراین خواب را کرشده ام به کلیت شعر بازمی گردد و جایگاه خود را پیدا میکند.
سعادتي ست بر من كه مرا خوانديد و با ظرافت به نوشتارم پرداختيد . اميد كه هميشه بهره ي نكته سنجي
شما نصيبم گردد.

 ........

عاشوری رو دشتی

شعرهای هایکویی ات را خواندم که پیشتر از هایکو باید طرح نامیدشان لیکن فرصتی برای حضور فرم در شعرت مهیا نساختی و این از اشکالات شعرت است.فرم شعر یک نحو جداناپذیراست که هوبت شعری ات را اشکار می سازد.با ساختن این هویت به شعرت جان تازه ای و جاودانه می بخشی.با این حال مغز این طرح ها پر بودند از حرفهای بزرگ.واین تازه ابتدای شعراست که تو را متمایز می سازد.موفق باشی.

شراره جمشید :

ممنونم ار توجه شما
من که خودم شباهتی بین طرح ها با هایکو نمی بینم .
هایکو قوانین خاص خود را دارد که نوشتار من عاری از هر گونه
قانون هایکو ییست . طرح است نوشتار ی از این دست که من می نویسم .
و اگر طرح ترکیب است که هست ، ترکیب من مختص بمن است .
این ساختار من است .
من هرگز نمی توانم همانند سازی کنم . یعنی همه چیز را عاریه بگیرم .
دلم می خواهد طرح هایم همان تصویری باشند که خود می بینم.
منظورم این است که انگار بگوییم چون فریدا کالو شبیه به دالی نقاشی نمی کند /
پس نقاش خوبی نیست یا بالعکس .ولی ضابطه ها را برای ارزش نهادن هرگز رد نمی کنم .با نظر شما راجع به هویت بخشیدن به شعرم موافقم .
تا چه پیش آید و آیا سیمیای کلام نصیب من خواهد شد یا که خیر .

.............

سیتکا

1
شعرتان تصویر قاطعی از واژه هایی است که در سروده به کار برده اید. کبوتری را می بینم با تردید از زیر بار تعهدش شانه خالی می کند. و بهانه ای سست برای آرامش نداشتن . و نمود آشکار زنانی است که ناخواسته آنی نمی شوند که
هستند .
............
2
شعر دومتان آنقدر کوتاه و عمیق بود که " باید در مورد آنچه نمی توان به زبان آورد ، خاموشی پیشه کرد .
.............
3

من در جا می زند . یاد این بیت افتادم :

" بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

........
4
شاعر در این شعر به مکاشفه می اندیشد به صدایی که در ماورایی بس شگرف به شنیدنش گوش را گوشواره ای آویخته تا غیر از " او " نشنود

شراره جمشید :

دوست عزیز
حضور پربارتان را ارج می نهم .
شعر 1 که توصیف من از کبوتر است شاید درونمابه ای فوویسم
به خود دارد که این شعر را در نظر اولیه جسارتی بر نماد زیبای
کبوتر نشان می دهد .چه جالب است که شما تعبیری جدید از آن داشتید .
برایم خوشایند است .


3- در کنارمنیت اجتماعی یک من دیگر وجود دارد که عظیم وباشکوه ست وما ازآن غافلیم ولی امکان پرورشش وجود دارد وهمین بعد از وجود ماست که تعبیر به گوهر و حام جهان نما شده ا ست وخاصیت مسیحائی دارد وبقول حافظ بیهوده از بیگانگان آنرا طلب میکنیم اهل معرفت مانند خود حافظ کم وبیش این حالات والا را احساس کرده اند وابنگونه غزلیات ازین ممر برخاسته است...:
" بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

رهائی از این منیت (نفس) ورسیدن به “من دیگر” است که گذشتن ازمنیت فعلی و راهیا بی به ورای آن است جای تلاش و جهد دارد که در هر کس به فراخور موجودیت
وی و نوع افکارش متفاوت است .
4 - می خواهم که جز ( او ) نشنوم .......

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

استاد جلـــــيل قيـــــــــصـــــــري

 

 

سلام ...

شعر کبوتر بار و توجیهی روانشناسانه دارد خطره ای تلخ که بنا به زیادت تلخی و ناگواری به نا خود اگاه پس رانده شده است و پس رانده های نا خوداگاه در خواب و رویا و شعر نمود پیدا می کنند چون شعر هم مثل خواب و رویا وسیله ای است برای تعدیل و ازاد سازی و زایمان نا خود اگاه و با زایش این رانده ی تلخ و در د اورر است که راوی -زاینده آرام می شود ...کبوتر که نماد صلح و ازادی و پیام اوری و معصومیت و...است با خاطره ی تلخی از راوی گره خورده است چیزی که در روانشناسی به ان ptsd یا در تعریفی اختلال همیشه ی پی از ضربه ی روحی می گویند و باعث کابوس - بی خوابی -تحریک پذیری و افسر دگی می شود ...بسامد بالای -س-نا خوداگانه است و به خاطر تلخی و طاقت فرسایی صحنه ای است که از دریچه دیده شده است

با مصرع -یک دریچه نگاه -انگار تمامت راوی خود دریچه شده بود برای نگاه ان صحنه ی تکان دهنده و خاص و بسامد -س- صدای سایش دندان ها را هم تداعی می کند و پایانه ی خوب - با کبوتر ترسم سر می رود -که انگار دیدن منظره ی ناگوار با بر خاستن کبوتر و یا فوج کبوتران همراه است که به سر و صورت راوی می خورند و از سرش می گذرند (تصویر )و یا ترسی که راوی در ان غرقه می شود و این ترس از راوی سر ریز می کند شعر دوم هم از خاطره ای تلخ بر می اید گمان می کنم این شعر را می شود زیر ساختی تر کرد (لازم به گفت است اگرچه برخی از این شعر ها به عنوان شعر کوتاه پسند زیبایی شناسانه ی مرا انچنانکه باید در جزئیت مجاب نمی کنند اما همه مفاهیم عمیقی دارند

شعر سوم جمع نقیض است در کلیت خود 1-تا وقتی که تو راهی برای عبور نیستی من در ایستایی ام و در جا می زنم 2-جای و پناه و مأمن من تو هستی و در تو ایستاده ام 3-اگرچه به تو نزدیک اما دورم و فرصت عبور نمی دهی شعر چهارم ضمن
احتساب مواردی که آقای اصلاح پذیر فرمودند این همانی دو گوشواره هم هست با گرگ و سگ دو گوشواره ای که یکی گرگ است و دیگری سگ راوی اما زنی است شقه شقه در مکان و زمان و تاریخ خاص که پارس سگ و صدای گرگ گوشواره ی دو گوشش تعبیه شده اند

در کنایت و فرهنگ خودی داریم گوشواره های گوش کنایه از نزدیک ترین کسان به شخصند در اینجا سگ و گرگی که از یک جنس اما پارادوکسند گوشواره های گوش زن-راوی هم هستند گوشواره هایی که نزدیک ترینِ دورند یا دور ترینِ نزدیک(بنا به سرشت درد پذیری زن شرقی - ایرانی )و...این نماد های متضاد نماد از انسان هایی هستند که در اینجا به صورت سگ و گرگ مجسم شده اند .

 

 

براي استاد قيصري

شراره جمشيد :

ابتدا از شما و تمامي دوستاني كه وقت صرف كرده اند تا كلامم را خوانده و تفسير كنند بسيار ممنونم .

استاد فرهيخته

چه زيبا با كبوتر و پَرپَر زدنش به احساس من پرداخته ايد .

گويي تمام تلاشتان را براي بازسازي ايماژِ ذهن ِ من نموده ايد و دريغ نكرده ايد .

نزديكترين تفسير به افكارم درباره كبوتر/  همانا اين نوشتار  شماست كه تمامي تلاش خود را براي

درك آن نموده ايد . مگر مي شود شاعري / شعري بنگارد و با خود ِ جان و روح و خاطرات و افكار

وي نزديكي نداشته باشد .

بسيار عالي

و در مورد مقوله ي زيبايي شناختي / درك مي كنم كه منظورتان چيست . اميد كه با مفاهيم زيبا شناسي و گنجاندن آن در شعر تلاشي بيشتر كنم .

تفسيرتان در باره سومين شعر نيز بسيار تعبير زيبا و متفاوت بود كه برايم جاي تامل ويژه اي دارد .

چهارمين شعر را كه كاملا به موردي اشاره كرده ايد كه زيركي و هوش سرشار شما استاد عزيز

در امر شعر و گشودن گره ها مي رساند كه اين باز خود  مبحثي ويژه است كه در اين جا شايد مجال پرداختنش اندك است . هر لحظه كه مي گذرد ارتباط با عنوان بلاگم عميق تر مي شود و در اين گفته ي

وزين ِ ( نرودا ) ديگر نمي توانم ترديدي كنم .

از حضور شما استاد ارجمند و فروتن  نهايت تشكر را دارم . رهنمودهای شما چراغيست بر سر در ِ اين خانه..

اميد است كه هماره فروزان و درخشنده  بماند .

 

احمد موسوی

 

دوست دارم کمی در خصوص زبان در این شعر کمی گفتگو کنم. زبان را در گذشته این گونه تعریف می کردند. زبان دستگاهی است از علائم آوایی قراردادی که برای ارتباط بین افراد یک اجتماع به کار می رود. مطالعه زبان تاریخ بس طولانی دارد گاهی برخی دیگر نیز زبان را این گونه تعبیر کرده اند زبان بهترین آیینه ذهن بشر است (لایب نیتس) برخی دیگر به طور کل ذات زبان پديدارگري‌ می دانند. زبان «جهان» را براي ما مي‌گزارد و چيزها و نسبت هاي ميان چيزها و چند و چون شان را پديدار مي‌كند. «جهان» خود آن در هم تنيدگيِ ذهن و عين است كه ذهن و عين خود در درونِ ان و به اعتبار يكديگر وجود دارند و «جهان» نيز خود همان اندازه ذهني‌ست كه عيني، يعني «جهان» همان اندازه به اعتبار ذهن نگرنده به آن وجود دارد كه ذهن نگرنده و معنا كننده به اعتبار جهان و همچون جزيي از آن و نيز همچون مركزِ دايره‌يِ آن. ازينرو، يك زبان يگانه كه ميانگير ذهنيت و عينيت باشد، در كار نيست، زيرا چنين رابطه‌اي كه ذهنيت و عينيت را مطلق كند و رويارويِ هم قرار دهد، رابطه‌اي‌ست انتزاعي. هر زبانی برداشت گویندگان خود را از واقعیت به طور متفاوتی تقسیم می کند زبان تنها شرط و تنها عامل مؤثر در فعالیت های عالی ذهن چون تفکر نیست ولی شاید مهمترین عامل باشد زبان تنها شرط و تنها عامل موثر در تفکر و دیگر فعالیت های ذهنی نیست ولی به میزان معجزه آسایی بالا می برد تا جاییکه می توان گفت تفکر و استدلال در مراحل عالی و بسیار مجرد از زبان غیرقابل تجزیه است. در این مراحل، تفکر یعنی زبان و زبان یعنی تفکر: با کبوتر /ترسم سر می رود یا آخرین دیدار / پدر سرد بود ، خواب را کر شده ام.

اما نگرش به زبان و پیچیدگی های آن امروزه دیگر آن نگرش کهن نیست و خیلی ها زبان را محل زایش خود زبان می دانند. اما در این جا با سادگی (می توان گفت سادگی) واژه ها رو به رو هستم. خیلی ها فکر می کنند چنین موضوعی شاید سبب ضعف شاعر باشد اما اگر رابطه زبان و تفکر را در نظر بگیریم به کار گیری زبان در بیان مفهوم و تفکر حایز اهمیت می شود اما در کنار آن این نکته نیر نباید فراموش شود که زبان در شعر نباید آن قدر تحت تأثیر تفکر رود که با متنی شعر زده و ژورنالیستی مواجه شد. اولین تاثیر زبان به عنوان یک دستگاه علایم این است که ما را از قید زمان و مکان آزاد می کند و میدان فعالیت اندیشه ما را به طورنامحدودی میگستراند. اگر توانایی ما به این منحصر بود که فقط در مقابل پدیده های طبیعی واکنش کنیم و نه در مقابل علایمی که به آنها دلالت می کنند، فقط می توانستیم در مقابل آنچه در زمان و مکان موجود است وحواس ما را متاثر می کند عکس والعمل نشان دهیم و این همان کاری است که حیوانات می کنندزبان به عنوان یک دستگاه علایم به ما این توانایی را می دهد که جنبه های مختلف یک پدیده واحد را تجزیه کنیم. فرک می کنم در این قطعات زبان می توانست کمی از این حالت سکون به در آید البته نه در حد بسیار افراطی آن که گاهن در برخی از شعر دوستان شاهد آن هستیم. (البته این هم بسته به خود شاعر است که زبان را چگونه به عنوان ابزاری برای بیان تفکر و سرایش به کار می گیرید.)
با احترام.

شراره جمشید / برای آقای موسوی:

سپاس از وقتي كه صرف كرده ايد . به وجه اساسي و مهمي پرداخته ايد .

و از زاويه ي جالبي به شعر ِ من دريچه گشوده ايد .

زبان و تفکر در واقع آن‌چنان سخت به هم جوش می‌خورند که گاه تميز اين دو از هم دشوار

مي نمايد . به ديد ِ من فكر در قالب كلمه  گويي تمامي  تصوير هاي ذهني و احساس را انتقال مي دهد .

اين جاست كه زبان يك نوع جهان بيني ِ خاص بر گويندگان خود تحميل مي كند .

افلاطون معتقد بود كه هنگام تفكّر، روح انسان با خودش حرف مى‏زند.. و بالعکس این نظریه نیز

موجود است .من در اين مبحث مبتدي هستم و احاطه اي بر كل اين رابطه زبان و تفكر از بُعد علمي

آن ندارم ولي اين را مي دانم كه ، نيرو و توان مفهوم سازي ِ ذهن ِ ما بي انتهاست . تا بدانجا

كه از مفهومي كه خود مثلا انتزاعي ست باز قادريم مفاهيمي انتزاعي تر خلق كنيم .

تفكر صرفاً در قالب كلمات و جملات صورت نمى‏گيرد و با نوعى تصويرگرى همراه است كه شدت و ضعف آن در افراد مختلف متفاوت است.  منظورم استفاده از قوه ي ِ تخيل است . يعني توانا يي ِ تجسم ، حتي

تجسم چيزي كه موجود نيست يا اصلا تابحال مشاهده نكرده ايم .

اين است كه اين رابطه خود را در شعر بارز مي كند و رها در واژه ها مي نشيند و هر كس به نوعي

رابطه را درك مي كند .

ديدگاه تان محترم و با ارزش است برايم . اميد كه اين حضور تداوم يابد براي گامي به پيش رو و درك

بهتر واژه ها  ....

 

 ياداشتي از شراره جمشيد در هجوم

منتخبي از مجموعه شعر « در خنكاي عصري دور » به قلم : خانم مهري پورهاشميان

 Mary Stevenson Cassattنقاش آمریکایی

«ني‌زن، جذامي و باد»

 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:27  توسط شــــــــــراره جــــــمشـید  | 
 

 


 ۱

 ( پازََن )

 

كبك  چشم كه پريد /

يك جفت لاله  ســـــــــر رفتم /

 شور  .

 

 

تلخ ِِ  دهانم /

 

پياله ي دوغ و خاري . . .

 

تنگِ اِشكَفت /

گُرده ي سنگ /

جُم جُم برگ بلوط ،

خوابم كرد .

 

آخرين پازَن

طلوع آمد در صعــــــــــود  /

                     

ت‌ـــــــــيري كه رفت ، خوابم رمـــيد .

 

 

پازَن آرام نشسته بود  /

 

شرم مي رفتم در نگاهش ...

 

سالها /

با شاخهايــــــــــــــش

زخمم مي زند بر اين ديــــــــــــوار.

 

نويسنده : شــــــــــــــــــــــــراره جمشيـــــــــد 3/6/86

 

خاري : گياهي كوهي كه با دوغ خورده مي شود

  اِشكَفت  : غار کوچک

 

                ۲   ........................................................................................

منگ آیین منگ

 

عطسه ها ي جوان

عرضه ي سرخ لب .

 سرفه ي پير پير

چند دندان زرد  .

  سيگار بار زده

تراكم گيج ابر .

 نطقهاي كور

 با دهان فلسفه .

  صرف قهوه ي تلخ ،

 مسخ دود ( دن خوان )

 منگ  آيين  منگ .

 اين منم ، يا كه تو  ؟

اين تويي ، يا كه من ؟

 بر دو راه  ، شرق و غرب

نشانه ها شكسته بود .

 هرچه هست ، هر چه نيست

حرف تازه اي نبود ...

 

نويسنده : شراره جمشيد

 

پی نوشت :

 عرفان های امریکایی و سرخپوستی(بیشتر برخاسته از مکزیک):

 ( دن خوان ) مرشدِ کارلوس کاستاندا ، با نام کامل دون خوان ماتیوس ( Don Juan Matus )

 

 

 دکتر سیمین دانشور متولد8 اریبهشت 1300 هجری شمسی

( میلادت مبارک بانو )

 


نوزاد

 

لرزش های نوزاد

بر صورت زن

از میان آنها جهان بی صدا

 

هر شب از من می افتادی

درون آنچه می خزد

بزیر پوست تیره ی سوسک ها

شکم لرزان عنکبوت

حاشیه ی آبی شیری چراغ خیابان

که اتاق را تقسیم می کرد

من تو را در سمت خودم نگاه داشتم

و جانوران از میان دستم خزیدند

خورندگان کوچک

کنار نرمای میرندگی

می خواستم همچنان تو را  زیر پوست خودم حمل کنم

رونه فلت  )

 


اردیبهشتی ها : ادامه مطلب


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:0  توسط شــــــــــراره جــــــمشـید  | 
  بالا