|+|
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:33  توسط شــــــــــراره جــــــمشـید
|
درباره وبلاگ
نقاشی از : ماتیس
گاری چی، من در گاری تو سوار شده ام،
و بازوان عریان خود را برای روستا های سر راه تكان داده ام،
آخرین جاده های درخشان را شناخته ام، ای جان به در برده
هنگامی كه شعله های تو هنوز ران های مرا گاز می گیرند
و دنده های من با گردش چرخ های تو صدا می کنند.
زنی این گونه از مردن شرمگین نیست.
من از نوع او بوده ام.
آن سکستون
در هفتادمين سال زندگيام مقابل شما به زانو درآمدهام و در حالي که کتاب مقدس را پيش چشم دارم و با دستهاي خود لمس میکنم، توبه و ادعاي خالي از حقيقت حرکت زمين را انکار ميکنم آن را منفور و مطرود ميدانم.
دادگاه گاليله، سال 1633
.........
بسياري از مردم تمام عمر خود را در جزيرهاي خيالي به نام «يك روز دست به كار خواهم شد» ميگذرانند
دنيس ويتلي
« سکوت سرد زمان » هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم هر نفس آهیست، از دل خونین لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین اشك خون آلوده ام دامان، می كند رنگین به سکوت سرد زمان به خزان زرد زمان نه زمان را درد کسی نه کسی را درد زمان بهار مردمی ها دی شد زمان مهربانی طی شد آه از این دم سردیها، خدایا آه از این دم سردیها، خدایا نه امیدی در دل من که گشاید مشکل من نه فروغ روی مهی که فروزد محفل من نه همزبان دردآگاهی که ناله ای خرد با آهی داد از این بی دردیها، خدایا داد از این بی دردیها، خدایا نه صفایی ز دمسازی به جام می که گرد غم ز دل شوید که بگویم راز پنهان که چه دردی دارم بر جان وای از این بی همرازی خدایا وای از این بی همرازی خدایا وه که به حسرت عمر گرامی سر شد همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد یک نفس زد و هدر شد یک نفس زد و هدر شد روزگار من به سر شد چنگی عشقم راه جنون زد مردم چشمم جامه به خون زد .یارا دل نهم ز بی شکیبی با فسون خود فریبی چه فسون نافرجامی به امید بی انجامی وای از این افسون سازی، خدایا وای از این افسون سازی، خدایا ..... من عاشيقم هر آيلار هر اولدوزلار هر آيلار بوردا بير گل بيتيبدي سوسوزوندان هرايلار